شهیدموسویان :مگر خون من از هاشمی نژاد رنگین تر است!

مگر خون من از هاشمی نژاد رنگین تر است! چاپ نامه الکترونیک بنیاد هابیلیان   

چهارشنبه، ۱۱ اردی‌بهشت ۱۳۹۲ / ۲۰ جمادی‌الثانی ۱۴۳۴ / ۰۱ می ۲۰۱۳

بنیاد هابیلیان(خانواده شهدای ترور کشور) در راستای رسالت خود مبنی بر پیگیری وضیعت خانواده شهدای مظلوم ترور اقدام به ایجاد واحد سرگذشت پژوهی کرده است. این واحد، با بازدید منظم از خانواده محترم شهدا در فضایی عاطفی به جمع‌آوری خاطرات خانواده شهید از نحوه زندگی، کار و چرایی شهادت می‌پردازد. این هفته، میهمان خانواده شهید «سیدغلامحسین موسویان» بودیم:

شهید سیدغلامحسین موسویان سال ۱۳۱۴ در شهرستان قوچان متولد شد. پدرش روحانی بود و تحصیلات اولیه قرآنی را نزد وی گذراند و راهی حوزه علمیه مشهد شد. در مشهد به صف مبارزان عقیدتی و انقلابی پیوست و تا پیروزی انقلاب اسلامی متحمل سختی های فراوانی شد. پس از پیروزی انقلاب به بحث و تقابل فکری با جریانات منحرفی نظیر منافقین پرداخت که قصد نفوذ به جریان انقلاب را داشتند. همچنین به سرپرست معنوی بسیاری از ایتام شهر تبدیل شد و این فعالیت های جهادی و علمی وی، کینه منافقین را از ایشان برانگیخت و در تاریخ ۲۰ آبان۶۰ لحظاتی بعد از اذان مغرب در مغازه کتابفروشی اش که محل تجمع نیروهای انقلابی و مذهبی بود، در حالی که هیچ پناه و مدافعی نداشت، مظلومانه ترور شد.

 

حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی شهدای ترور بنیاد هابیلیان از دیدار با خانواد شهید سید غلامحسین موسویان:

 

کمی زودتر از زمان مقرر رسیده بودیم و منتظر ماندیم تا ساعت قرار فرا رسید. زنگ را فشردیم و بازهم مثل همیشه اسیر پله ها شدیم! همسر شهید به استقبالمان آمده بود؛ برخوردش آنقدر گرم و صمیمی بود که احساس کردیم مدت هاست می شناسیمش!

وارد منزل شدیم. دقیقا رو به رویمان عکس حضرت امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری- حفظه الله- نصب شده بود. کمی که سر چرخاندیم عکس شهید را هم روی دیوار پشت سرمان دیدیم؛ با عبا و عمامه بود، عمامه مشکی. دختر کوچک شهید هم برای خوش آمدگویی آمد. راهنمایی مان کرد و گوشه ای نشستیم. بعد از کمی صحبت متوجه شدیم منتظر رسیدن سایر فرزندان شهید هستند.

چند دقیقه ای گذشت و دختران شهید رسیدند. حاج خانم از صحبت کردن طفره می رفت. می گفت: «چیزی به یاد ندارم.» اما آن چیزی که او را از صحبت باز می داشت بغضی بود که سالها در گلو داشت و می ترسید آن بغض بشکند.

دختر ارشد خانواده بحث را دست گرفت: «پدرم سال ۱۳۱۴ در قوچان متولد شد. فرزند پنجم خانواده بود. پدر بزرگم روحانی بود. تو شهرمون خیلی معروف بود. از مامانم شنیدم بابا خیلی بچه آرومی بود. مامان و بابا دختر عمو، پسر عمو بودن.

از همون اول تحصیلاتشون حوزوی بود. پدربزرگم بهش درس میداد. بزرگتر هم شد برای ادامه تحصیل وارد حوزه علمیه مشهد شد. حدود سال ۱۳۳۵ با مادرم ازدواج کردن. بابا بعد از ازدواج تا مقطع دکترای حوزه درسشون رو ادامه دادن.

پدرم توی یکی از خیابون های پر رفت و آمد قوچان یک کتابفروشی راه انداخته بود. وسطش چندتا میز و صندلی هم چیده بود برای افرادی که توانایی خرید کتاب ندارن تا بیان تو کتابفروشی کتاب بخونن. بیشتر، کتاب های مذهبی تو مغازه داشت. همین کارهاشون نیروهای ساواک رو نسبت به ایشون حساس کرده بود. از طرفی مرجع تقلیدش امام خمینی(ره) بود و اگر جایی صحبت از ایشون میشد حسابی دفاع می کرد.

هنوز اوایل نهضت امام بود؛ حدودا سال ۴۲-۴۳. کم کم فعالیت های بابا شدت گرفت. تو مغازه نوارهای امام و اعلامیه های ایشون رو داشت و به مردم می داد. سال ۴۵ همراه شهید هاشمی نژاد توسط ساواک دستگیر شد. بعدها شنیدم حتی تو زندان هم دست بردار نبودن و... . حدودا یک هفته تو زندان بود.

وقتی انقلاب به ثمر رسید بابا خیلی خوشحال بود. ذکرش شده بود: «من دوباره متولد شدم. این انقلاب ما رو زنده کرد.»

بعد انقلاب همه خانواده خدا رو شکر کردیم که بالاخره می تونیم بابا رو بیشتر تو خونه ببینیم؛ اما فعالیت های بابا کمتر نشد که هیچ، بیشتر هم شد. تو یکی از محله ها یک کانون بحث و انتقاد دینی راه انداخته بود. مدتی از روز کتابفروشی و مدتی هم تو کانون بود. شهید هاشمی نژاد هم برای سخنرانی به این کانون رفت و آمد داشت.

علاوه بر اینها بابا یک خیریه هم راه انداخته بود و به بچه های بی سرپرست رسیدگی می کرد. توجه خاصی به تربیت بچه ها داشت. این توجه شامل حال بچه های خیریه هم شده بود. همیشه با عملش بهمون تذکر می داد. اصلا یادم نمیاد کار اشتباهی کرده باشم و بابا با من برخورد بدی کرده باشه. درمورد اشتباهاتم با من صحبت می کرد.

سال ۱۳۶۰  بود. منافق ها چندین مرتبه بابا رو تهدید کرده بودن. اینقدر دنبال بابا بودن که گاهی می گفت: «متوجه ام تعقیبم می کنن.» حتی چند روز بعد از ترور شهید هاشمی نژاد به بابا زنگ زدن و تهدید کردن اگه از فعالیتهات دست برنداری تو رو هم می کشیم. بابا هم در جوابشون گفته بود: «مگر خون من از هاشمی نژاد رنگین تره؟»

تمام مدتی که ما صحبت می کردیم حاج خانم ساکت بود. گه گاهی چشمانش پر اشک میشد و برای اینکه ما متوجه نشویم خودش را با نوه هایش سرگرم می کرد. بعد از کلی اصرار، شهادت همسرش را خودش برایمان تعریف کرد: «بعدازظهر روز۲۰ آبان سال ۶۰ بود. غلامحسین مثل همیشه رفت سرکار. معمولا بعدازظهرها می رفت مغازه، هنگام اذان میرفت مسجد و دوباره کتابفروشی. برنامه اون روزش هم همین بود. بعدها اطرافیان برام تعریف کردن بعد از اینکه غلامحسین نمازشو می خونه و وارد مغازه می شه چند نفر مسلح میان داخل و ترورش می کنن.

تازه دهه اول محرم تموم شده بود. ما اکثر اوقات دهه های اول مراسم عزاداری می گرفتیم. کارهای منزل زیاد بود و من سرگرم بودم. از طرفی یک دختر یک ساله هم داشتیم که من رو حسابی مشغول خودش کرده بود. اون شب شامو آماده کرده بودم و انتظار می کشیدم غلامحسین برگرده. صدای در خونه بلند شد. یکی از اقوام بود. گفت: «غلامحسین زخمی شده و الان تو بیمارستان بستری شده و... .» آروم آروم خبر شهادتشو بهم گفت. باورم نمی شد. اصلا نفهمیدم چه بر سرم آمد. بعدتر ها فهمیدم ترورش کار منافقین بوده. خدا لعنتشون کنه. اینها می خواستن به اسلام ضربه بزنن. می خواستن انقلاب رو ریشه کن کنن؛ ولی کورخوندن. با ریخته شدن خون هر شهید درخت اسلام آبیاری میشه و منافق ها هیچ کاری پیش نمی ب

/ 0 نظر / 22 بازدید