توسل ویژه شهید برونسی به حضرت زهرا (س)

 

هرچه براشان صحبت کردم، فایده‌ای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمی‌خواستند جدا شوند.
 هر کار کردم راضیشان کنم راه بیفتند، نشد.
 اگر ما توی گود نمی‌رفتیم، احتمال شکست محور‌های دیگر هم زیاد بود، آن هم با کلی شهید.
پاک در مانده شدم. نا‌امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟
 سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که:
 خدایا خودت کمک کن. از بچه‌ها فاصله گرفتم...
اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم:

 خانم خودتون کمک کنین. منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه‌ها رو حرکت بدم.
وضع ما رو خودتون بهتر می‌دونین. 
 
 
چند لحظه‌ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیرو‌ها. یقین داشتم حضرت تنهام نمی‌گذارند.
اصلا منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض، یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد.
 رو کردم به بچه‌ها. محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم! هیچ کدومتون رو نمی‌خوام.
 فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد . دیگه هیچی نمی‌خوام. زل زدم به‌شان.
 لحضه شماری می‌کردم یکی بلند شد. یکی از بچه‌های آرپی جی زن. بلند گفت: من می‌ام.
 پشت بندش یکی دیگر ایستاد. تا به خودم آمدم  همه ی گردان بلند شده بودند.
سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم. 
 
 
پیروزیمان توی آن عملیات، چشم همه را خیره کرد. اگر با‌‌ همان وضع قبل می‌خواستیم برویم، کارمان این جور گل نمی‌کرد. عنایت  ‌ام ابی‌ها (س) باز هم به دادمان رسید بود.»

 
سعید عاکف، نویسنده کتاب خاک‌های نرم کوشک

 

/ 1 نظر / 14 بازدید

اخه کی بلند میشه بره جونشو بزاره واسه سرب داغ حالا خدا میدونه تهدید به اعدامشون کردن که اینجوری رفتن من که جز سگ بودن از فرمانده هامون چیزی ندیدم جایی سربازی بودم که حتی سگ هم اونجا زندگی نمیکرد. نه ابی نه غذایی یه روز یکی از اشناهای فرمانده نیوی زمینی بطور اشتباه افتاد کنار ما یه تماس با فرمانده نیروزی زمینی گرفت و گفت که افتا ه اینجا در عرض1 ساعت انتقالی دادن رفت تهران وما موندیم جلوی سرب داغ واقا جلوی کولر داداش از این فرمانده ها چیزی بنویس