خبوشان نامه اثرموسی الرضا نظری

به نام ایزد یکتا

                                            خبوشان  نامه

خبوشان من مرز تو پربهاست
.

 

درم­ها ونقدت همه پیش ماست

نیفتاده از چشم ما گوهرت

 

چو تاجی همه نقد تو بر سر است

اگر دیو یازد به سوی تو چنگ

 

براندازم از هستی و نام وننگ

فدای تو بادا همه جان و سر

 

که ایران ز تو دارد این کرّوفرّ

سیاحت کن وشرق وغرب­اش ببین

 

سیاحت همین: قلب ایران زمین

جوار رضا هم پناه داد بخت

 

سرافرازم از شاه وهم تاج وتخت

سرافراز وهم نامور شهرمان

 

ازاین خطّه­اند سربلند مردمان

ازاین پاک خطّه است که اشکانیان

 

بپیچیده طومار یونانیان

دریغ آن همه فخر ایرانیان

 

ز" آساک " و از "استوی " باستان

نمانده اثر جز همان یاد کرد

 

از این رو حکیم­اش چنین یاد کرد:

«از ایشان بجز نام نشنیده­ام

 

نه در نامه­ی خسروان دیده­ام»

بیاید بکاود مگر جان من

 

پژوهنده­ی خاک ایران من

یکی ژرف شعله بیاید برون

 

نهان گشته آتشکده در درون

اجاق است کهن یادگاران "اشک"

 

برادر همان پشت و یاور "ارشک"

نشان مانده در سکّه­ها نام­شان

 

از آن تیر و داد است بنیادمان

"بزرگی مر اشکانیان را سزاست

 

اگر بشنود مرد داننده راست"

گزافه نگوید حکیم سخن آفرین

 

خبوشان گواه است مرزش ببین

نسا و ابیورد بوده است حدّ آن

 

همان ارتیان، بندیان جزومان

ز گرگان هم از اسفراین همان

 

هم از رادکان  بوده است مرزمان

خبوشان بود دوره­ی پارتیان

 

که نامند "استو" هم از باستان

همان گفته­اند مردمان "استون"

 

به یونان زمین مردمان "آستوئن"

که آساک باشد همان "عَشق "و " اشک"

 

دگر هم که نامند همو را "ارشک"

از این بوم و بر مرز بیگانگان

 

به پس رانده شد سوی تورانیان

حماسی سراید سخن گویمان

 

چو فردوسی­ام، شاعر آسمان

نوازنده، بخشی بود این زمین

 

حماسی نوازنده و راه دین

همه شهره­اند این زمان هر زمان

 

به دوران بماند همه نام­شان

نشان مانده از رسم­های کهن

 

همان نورُزی، یزدَن­آباد، فرود کهن

چو آن تیرگان، مهرگان، فرّخان

 

چو بهمن، کهن دیه­ها بُرسلان

همه جشن­گه، بزم­گه بوده است

 

همه مرزمان رزم­گه بوده است

همه شهرها، مرزِ قوچان زمین

 

بیا و ببین خاکِ مردان دین

دِوین هم کهن قصبه­ی آستوئن

 

چو "خوجان"  که سر باشد از هر دوین

که جایش به گلیان بداد سالیان

 

حکومت به شروان رسید بعد از آن

همه بخشی از خاک قوچان بُدند

 

همه ترک و کرد یار ایران بُدند

ز آستی و از خروه­یِ باستان

 

چه گویم؟ که شاید بود "آسک" آن
.

دگر فارُج و نوق و فرهادیان

 

همان داغیان، داهگان پارنیان

هم از زادک و برگر و مایوان

 

همی زاده­اند دانشی مردمان

ز صاعد همان قاضی و خاندان

 

نشابور هم شهره شد جاودان

فراتی، قشیری، دَلویی همان

 

ز خوجان دبیری به سِمجوریان

خنیده به تبریز هم سنگلاخ

 

اگر هم ندارد همان بار و کاخ

به "نوعی" خبوشان بشد جاودان

 

که ایزد دهد هم صله دهد امان

«پی افکندم از نظم کاخی بلند

 

که از باد و باران نیابد گزند»

هم ایران و کیهان بنازد بدان

 

هنرها بماند ز ما جاودان

اگر گفته­ام وصف آن بی­کران

 

مرا رفته دان، هم بماند از آن

اگر مُردَم و دور از این  شهرمان

 

به تابوت زرّین برید مهرمان

به نوعی که رفتند سالک هزار

 

از این خطّه شد نام­شان یادگار

قشیری که اویست مرد خدای

 

از این بوم و بر هم عزیز است جای

همان نجم دین بوالموفق سعید

 

به آفاق صیت­اش چو عنقا رسید

شهیدان این مرز همه نامیان

 

چو فرزانگان، دانشی راستان

بپیچیده است در جهان نام­شان

 

چو رستم از آن نامه­ی باستان

اگر پایتخت­اش بخوانی رواست

 

که هم معنوی، میهنی پیش ماست

بدین فخر عالم بُوَم در جهان

 

که قوچان بود تاج ایرانیان

خدایا به پاکی مردان دین

 

به خون شهیدان این سرزمین

ازین شهر ما  درد و غم دور کن

 

روان شادمان، هم پر از نور کن

به جا ماند از مهرمان جاودان

 

بماند جوان تا بگردد جهان

/ 0 نظر / 10 بازدید