شهید حسین عبدالحسینی

دوباره، عطر ملکوتی یک شهید،در میعاد گاه هر ماهه ی رزمندگان اطلاعات وعملیات وغواصان بازمانده گردان های اخلاص و نوح لشکر بیست و یک امام رضا (ع) در جلسه ی انصارالمهدی (عج) به زیبایی پیچید و کلمه کلمه ازیاد شهیدحسین عبدالحسینی جانمان را جلایی دیگر باره داد.

تلاوت زیبای قرآن حسین واعظ، جان های مشتاق را آماده کرد تا جلسه خودمانی یادمان شهید عبدالحسینی معنوی تر شود...

وصیت نامه‌ی حسین عبدالحسینی را برادر زاده اش حسین عبدالحسینی ، خواندو وقتی می خواند که شهید،خدارا به علی اصغر حسین(ع)  قسم می دهد، شانه های بچه ها، چون امواج دریایی آرام،می لرزیندند. آن لحظه، به درستی ،درک کردم که ما امسال ،عزاداری  محرم مان را با این جمله های شهید، شروع کرده ایم...

این بار، سخنرانی نبود وهرچه بود، یاد شهید بود. ازرفتاروسلوک شهید که از زبان برادرش ، حاج احمد جاری می شد. چه، این حاج احمد عبدالحسینی آنقدر به حسین شباهت داشت که لحظه ای احساس کردم، خود شهید، بر صندلی نشسته است .

دوستان و همسنگران شهید هم ، نجوا کردند. از لحظه های همنفسی شان با حسین... عبدالله آبادی رزمنده‌ی قدیمی، به خوبی از خاطراتش واز کربلای پنج و بوارین ... از حسین و شهادتش گفت...


این باردر جمع صمیمی همرزمان،پدیده ای جدید رخ داد، تریبون آزاد... تفقد، دوستان شهید را خواست ؛ آمدند و هر کدام جملاتی از شهید گفتند .آرام، به آرامی از صبوری، نظم ،دقت ومهارت در انجام کارو تقوای حسین گفت ونکته‌ای که برای من تازگی داشت، شهید حسین ، امور طراحی کالک و نقشه ی عملیاتی اطلاعات و عملیات را بدون اینکه کسی بداند انجام می داد.و نیز، یادآور شهد بیشترین تاثیر معنوی را از این شهید داشته ...

برزنونی  و احمدی هم از همرزمانی بودند که از سلوک و رفتار شهید، گفتند.محمود طالبیان وسیدجواد رضوی هم از شهید و خاطراتش گقتند...

طالبیان اشاره ای به خاطره ی نوشته شده توسط شهید کردو توضیح داد که چگونه پنج تن از همرزمان وی در اصابت یک خمپاره، بهشتی شده بودند...حسین عبدالله نژاد و حسین ابوالفضلی هم طبق معمول، از گفتن خاطره های زیادشان، سر باز زدند ...

در پایان،سید محمود صفوی همرزم دیگر شهید ، که به کسوت روحانیت در آمده، از خاطراتش وعمق دوستی اش با حسین، گفت . او که خودش را از قوچان، به منزل شهید در مشهد، رسانده بود؛ وقت گقتن خاطراتش با حسین ، می شد شعف درونی اش را به خوبی درک کرد، وقتی می گفت: من و حسین اینقدر با هم صمیمی بودیم که همیشه و تا لحظه ی شهادت با هم بودیم ... و درنهایت وقتی که بدن سرد حسین را درگور خوابانده بود و در آغوش سردش آخرین وداع را در ته همان گور سرد کرده بود ... و ما رفتیم به همان روزها ....


نقل ازگردان غواصی  نوح

/ 0 نظر / 29 بازدید