قوچان شهر تاریخ کهن ایران

فرهنگی -آخرین اخبارقوچان-رجال ومشاهیر -جذابترین ها درباره قوچان

خاطره ای از زمان دفاع مقدس از سرهنگ قوچانی صفی آبادی:

پنج شش روز بیشتر ازآغاز جنگ نگذشته بود.همراه با تعدادی ازنیروها و بالگردهای هوانیروز در منطقۀ جراحی درمأموریت بودم. در کنار پرواز با گروههای آتش، در تخلیۀ جنگزدگان هم به یاری مردم آوارۀ خرمشهر و آبادان و روستاهای اطراف آنها میپرداختم. دریکی از پروازها که تعدادی جنگزده را تخلیه و درحال بازگشت برای سوار کردن گروه بعد بودم، دردل بیابان مواجه با مردی شدم که کنار یک تریلر ایستاده بود و با بلند کردن دست به آسمان و تکان دادن آن به سوی بالگرد ما، سعی میکرد نظر ما را به خودش جلب کند. با اینکه برای تخلیۀ جنگزده ها عجله داشتم و مسافتی هم ازآن مرد و تریلر دور شده بودم؛ اما بازهم دلم سوخت و به خودم گفتم که شاید تشنه باشد و یا اینکه مشکلی دارد که انجام آن ازما برمی آید. با این تصور،سریع دورزدم و درنزدیک تریلراو نشستم. البته ضمن اینکه خودم چشم وگوشم را بیشتر بازکردم، به کروچیف هم هشدار دادم که حواست به او باشد که اسلحه نداشته باشد. پایه های بالگرد که روی زمین نشست، رانندۀ تریلر که مرد میان سالی بود، دوان دوان به سوی بالگرد آمد وبا راهنمایی کروچیف داخل بالگرد شد و با التماس گفت:


-  تریلرم داخل شن فرو رفته. بگسلش کن! بیرونش بیار!

من، هم پرواز و کروچیف در حالتی قرار گرفته بودیم که بی اختیار شروع به خنده کردیم. منتها طوری نخندیدیم که آن مرد فکر کند مسخره اش می کنیم. به او توضیح دادیم که این بالگرد نه وسایل بگسل دارد و نه آن قدر قدرت که بتواند تریلر به آن بزرگی را از داخل شن بیرون بکشد، لکن باور نکرد. با التماس و گریه از ما میخواست که اینکار را برایش انجام دهیم.ناچار با وعده و وعید اینکه میرویم و کمک برایت میفرستیم، از زمین بلند شدیم و پرواز کردیم. در مسیر که میرفتیم با وجود اینکه میدانستم کشیدن تریلر از میان شنها به بیرون از قدرت ما خارج است، اما دلم میخواست یکجوری به او کمک میکردم.
با همین افکار به کنار جنگزده ها رسیدیم و با سوار کردن تعدادی از آنها که فقط 25 نفر زن بودند، قصد بلند شدن از زمین را داشتیم که کمکم احمد گنجوی روی شانه ام زد و با انگشت اشاره به جلوِ بالگرد کرد. نگاه که کردم، یک زن را دیدم که دو سه زن دیگر زیر بازوهایش را گرفته اند و تلاش میکنند او را به بالگرد برسانند. وضعیت زن طوری بود که نمیتوانست راه برود و پاهایش روی زمین کشیده میشدند. داخل بالگرد آن قدر مسافر سوار شده بود که سرودست های تعدادی از آنها قسمتی از فضای اتاقک ما را هم گرفته بود. با این وجود، فرود آمدم و به کروچیف گفتم:
-  یک جوری آن بنده خدا را سوار کن ! انگار حالش خیلی بده.
کروچیف فوری درِ یک طرف بالگرد را تا نیمه باز کرد، اما هرچه داد وبیداد و التماس کردیم، هیچکس پیاده نشد. دستها را بهم قلاب کرده بودند که کسی را نتوانیم پیاده کنیم. در همان کش و قوسی که با مسافرین داشتیم، زن را به کنار بالگرد رساندند و فهمیدیم بارداراست. از قطره های درشت عرقی که روی صورت او بود ودندانها را از درد رویهم فشارمیداد،فهمیدیم بدجوری زجرمیکشد.ناچارازبالگرد پیاده شدم تا شایدبا تهدید بتوانم یک نفر را پیاده و او را سوار کنم که آنهم نتیجه نداد. تازه همان لحظه متوجه شدم که آن زن را حتماً باید با دو نفر همراهش که مادر و خواهر او هستند، سوار کنم. از ما اصرار و از مسافران انکار، حتی یکنفر هم پیاده نشد، ولی با نشستن روی زانوهای یکدیگر، سرانجام توانستیم آن سه نفر را هم سوار و از زمین بلند شویم. درحین پرواز به طور دقیق میفهمیدم که بالگرد ازشدت سنگینی مسافر، تعادلش به سختی حفظ می شود. هنوز مقداری از مسیر را نرفته بودم که با دیدن تریلر که از داخل شن بیرون آمده بود و با خط گرد و خاک دنبالش در حرکت بود، بسیار خوشحال شدم و با نشان دادن تریلر به هم پروازم، گفتم:

-  این همان تریلر نیست که راننده اش می خواست بگسل اش کنیم؟

همزمان با خنده و جواب مثبت او، به کنار تریلر رسیدیم و دست تکان دادن راننده اش را با دوبار خاموش و روشن کردن نورافکن زیر بالگرد جواب دادیم. نزدیک شادگان بودیم که یکباره سروصدا و دو سه جیغ آنچنانی را با وجود اینکه کلاه هلمت سرم بود، شنیدم. سرآسیمه که به عقب نگاه کردم،سر و چشمها را متوجه قسمتی دیدم که زن باردار را نشانده بودیم. هشدار کروچیف هم که گفت:

- انگار وضع آن خانم خوب نیست

مزید برعلت شد. با دلهرۀ اینکه زن باردار در حال زایمان است یا اتفاقی برایش افتاده، بر سرعتم افزودم. به شادگان که رسیدیم، به سمت نقطۀ مسطحی در کنار یک نخلستان را که برای پیاده کردن جنگ زده ها اختصاص داده بودیم، حرکت کردم. بالای همان نقطه درحال کم کردن ارتفاع برای فرود بودم که هم پروازم گنجوی از طریق رادیو با خوشحالی گفت:

-  اکبر! بچه به دنیا اومد.

آنقدر خوشحال و ذوق زده شدم که یک لحظه فراموش کردم داخل بالگرد هستم و هدایت فرامین را دارم. بی اختیار میخواستم دستانم را بالا بیاورم و کف بزنم که متوجه فرامین داخل پنجه هایم شدم. به عقب که نگاه کردم چهره های همه را خوشحال و خندان دیدم. آن خوشحالی و ذوق آن صورتها را در آن بحبوحۀ جنگ و بحران آوارگی هیچوقت فراموش نکرده ونخواهم کرد.

سرانجام پایه های بالگرد که به زمین نشست و مسافران پیاده شدند، ما هم چند لحظه ای پیاده و از بالگرد فاصله گرفتیم تا آن زن و نوزادش را که صدای گریه اش را میشنیدیم، جمع و جورکنند. یکی از وانتهایی که آنجا بود، به کنار بالگرد آمد و زن و نوزادش را با کمک زنهای دیگر سوار کرد واز بالگرد دور شد. مسئلۀ مهم این بود که فهمیدیم حتی ناف بچه را هم بریده اند. گذشته از فراموش نکردن چهره های خندان مسافران پس از تولد آن نوزاد، مورد دیگری را هم نمیتوانم فراموش کنم، زمانیکه ما سه نفر (دو خلبان و کروچیف) به داخل بالگردرفتیم که پروازکنیم، با دیدن کف بالگرد که آنرا تمیز شسته بودند، اشک در چشمانمان حلقه زد.

+   سیدرجب چمنی ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤